تبليغاتX
دوست قدیمی

دوست قدیمی

دلتنگی

گفتن

باز هم آمدم تا بگویم از نهفته ها.از درد دل هایی که در فضای واقعی گوشی آماده شنیدن آن نیست.شاید اینجا بتوانم آن گوش های کر را پیدا کنم.
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 19:36  توسط سیاه سوخته  | 

تور

خیلی بده.زمانی که احتیاجش داری نباشه.کی می خواد بیاد معلوم نیست.ببین آخر عمری که به تورمون خورد.تور ما از اون اولش شل بافته بودنش.انقدر شل که تا توش می افتن از وسط پاره میشه.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 21:51  توسط سیاه سوخته  | 

مدرسه

دیروز یه روز استثنایی بود.خیلی عجیب بود.این روزو هیچ وقت فراموش نمی کنم.تمام روز هایی که صبح زود با لقد و کلی دعوا از خواب بلند می شدم  و خواب و بیدار صبحانه میخوردم و تند تند حاضر میشدم و ساعت ۷ منتظر سرویس بودم مثل یه فیلم با دور تند از جلو چشمام رد شد.نمی دونم باید ناراحت باشم یه خوشحال.خوشحال از اینکه دیگه از شر معلم و درس و میان ترم راحت شدم یا ناراحت از اینکه بعد از ۱۰ سال باید با مدرسه رفتن و مشق ومعلم و بچه بازی برای همیشه خداحافظی کنم.همیشه این قاعده زندگی رو فراموش می کنم.بزرگ شدن

برام مفهوم نداره.دوستش ندارم.اون موقع که وقت شلوغ کردن و بچه بازیم بود تمام به درس خوندن و موندن تو خونه گذشت.حالا که از اون حال و حوای خر خونی بیرون اومدم و می خوام خودم باشم شرایط محیا نیست.وقتی بچه های راهنمایی رو می بینم که به خاطر  شیرین بازی پسرا و چند تا متلک چقدر ذوق زده میشن.تازه می فهمم من چقدر به خودم ظلم کردم.و این دورانو بیهوده از دست دادم.ولی خوشحالم.با اینکه دیر بهوش اومدم اما همین مقدارشم خوم بود.امسال یکی از بهترین سال های عمرم بود.امسال هر کس یه دغدقه ای داشت.از امسال به بعد سر نوشت ها رغم میخوره.

آرش جان خیلی دوست دارم.از راهنماییات ممنون.نمی دونم اگه تو نبودی چه بلایی سرم می اومد 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:55  توسط سیاه سوخته  | 

خبر

این مدت نه چندان کوتاه زندگی کردن اصلا برام آسون نبوده.اتفاقات مختلف دست به دست هم سعی در نابودی من.بدترینش هم فوت مادر بزرگ بود.خدا تمام رفتگان خاک رو بیامورزه.شب های زمستون رو فراموش نمی کنم که می رفتم اتاقش با چار پایه ای که روش نماز می خوند کرسی کی ساختم و برام قصه می گفت.از مادر بزرگ ها قصه هاشون جاودانه میمونن.آخرین شبی که تو سیسیو  بهم خبر فوتشو دادن یادم نمیره.اولین کسی بودم ک اینو می شنیدم.خیلی برام سخت بود.اینکه خبر فوت یه نفرو به فرزندش بدی.دیگه ببینید من چی کشیدم..............................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 18:51  توسط سیاه سوخته  | 

امید

خیلی وقت ها با خودم فکر می کنم چقدر خوبه آدم به خودش امید بده؟خودشو مدام گول بزنه.به نتایج عجیبی هم رسیدم.بعضی وقت ها آدم وقتی به خودش امید بده واقعا در روند کارها موفقه.در واقع یه جور تلقین.سیلاب حوادث اونم با خودش می بره منتها به جاهایی که دلمون می خواد بریم.اما گاهی اوقات امید به خود باعث می شه سیلاب ما رو به طرف تالاپ ببره.که اونجا بگندیم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 16:47  توسط سیاه سوخته  | 

آدم

زندگي پر از بالا پايينه.اگه از همين الان بخواي جا بزني و از زير بار مسوليت شونه خالي کني ديگه هيچي واي به حال آيندت.واي به حال اون ننه مرده ه اي  که مي خواد با تو تشکيل زندگي بده.فردا پسفردا مي خواي بچه دار بشي.اگه اين طوري پيش بري به نا کجا آباد مي رسي.

اينهارو مادر بزرگم بهم ميگفت.اما الان خودش کجاست که بياد ببينه من عوض شدم.آدم قبلي نيستم.ديگه جا نميزنم مي ايستم و مقاومت ميکنم.کجاست که ببينه نوش واسه خودش آدمي شده.تشکيل خانواده داده.بچه دار شده.اون که اين همه منو نصيحت مي کرد چرا وقتي ديد نوش به اين روز افتاده خودش شونه خالي کرد؟منو گذاشت و براي همیشه رفت.به نا کجا آباد

...............................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 11:21  توسط سیاه سوخته  | 

پدر

می آید خانه.معصومانه می خوابد.کنارش می نشینم.دستم پوست سرش را لمس می کند.جای خالی مو ها را.نوک انگشتانم پیشانی بلندش را لمس می کند.با دست گذشته ها را به حال می آورم.جوانی ها را.کودکی ها را.درد و دل ها را.گذشته با حال ستیز می کند.برتری همیشه با گذشته بوده و خواهد بود.

گذشته به حال می گوبد:آن وقت مو داشت  صورت صاف داشت دل خوش داشت مشغله نداشت مریض نبود غم و غصه نبود  بازی بود تفریح بود خوشی بود بچه بود و انجمنی بود

حال عاجز ازپاسخ گویی.در برار گذشته کم آورده.چه می خواهد به گذشته بگوید؟هر چه بگوید دروغ است

تنها چیزی که حال به گذشته می گوید این است که الان نوه دارد.

پ ن:بابا جون خسته نباشی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 11:56  توسط سیاه سوخته  | 

شاخه گلی برای مزار............

از باغ می برند تا چراغانی ات کنند

                                               تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند((صبح))تو را((ابر های تار))

                                            تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف!به این رها شدن از چاه دل مبند

                                            این بار می برند تا زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی

                                           شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

                                           از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب کرده همیشه مراد نیست

                                          گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند

فاضل نظری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 19:59  توسط سیاه سوخته  | 

سرطان

امسال بیش از سال های قبل تو بیمارستان بودم.منیکه  انقدرعاشق بیمارستان بودم  یدفعه متنفر شدم.نگاه کردن به قطره های سرم و عوض کردن کیسه ها ی پلاکت کسی که به اندازه یه دنیا دوسش داری.اتاقی با دیوارهایی به رنگ سبز لجنی که فریاد مرگ سر می دهند.پرستاران بد اخلاقی که مثل عزراییل میمونن.جوانهای کم سن و سالی که روز شماری می کنن که کی نوبت آنها میشه.

با این حال اون خیلی قویه.به جای اینکه من به اون روحیه بدم اون منو آروم می کرد.اینی بیشتر منو عذاب میده.۲ سال پیش وریضی با یه سر درد عادی شرو شد.با دادن آزمایش معلوم شد سرطان خونه.شنیدت این خبر برای هر کسی که اونو میشناخت متاثر کننده بود.همرو دلداری میداد.سال قبل پیوند مغز و استخوان کرد.به مدت ۳ ماه تو بیمارستان حبس بود.تا ۱ سال خیلی خوب بود.جوریکه همه فکر می کردن خوب شده.یادم نمیره پارسال همین موقع رفت ترکیه.تابستان امسال به من خیلی کمک کرد و منو از بحران نجات داد.بحرانی که غرق شدن تو اوی حتمی بود.اما دستمو گرفت.شب چله رو اصلا دوست ندارم.اون شب بارونی مریضی بر گشت.دوباره بستری شد.۲ هفته و شیمی در مانی از سر گرفته شد.اون شب خودش فکر نمی کرد نتیجه آزمایشش بد باشه اما اون شب فقط ۱۰۰۰ گلبول سفید داشت.الان که من دارم براتون مینویسم یا شما که دارید می خونید حداقل ۴۰۰۰ تا ۶۰۰۰ گلبول سفید دارید.اما تصور ۱۰۰۰ خیلی سخته.خودش به بابا می گفت دفعه قبل هر کسی مثل......... باهام بود و دستاشو از ترس بهم می زد خودم دلداریش می دادم.چون نمی دونستم چمه اما الان موندم اطرافیانمو چطور دل داری بدم.خیلی بده آدم بدونه چه دردی داره.چون تا وقتی نمیدونه خودشو با تلقین خوب میکنه.اما وقتی بدونه......................

اون با بازگشت دوباره مریضیش کنار امد و تا الان مقاومت کرد.اوایل خیلی راحت بود اما هر چی پیش میریم این کار سخت تر میشه.الان فقط ۱۰۰ گلبول سفید داره.به حرف آسونه.به خاطر کمبوده گلبول ۲ هفته تب ۳۸ تا ۴۰ درجه داشت. ۱۲ کیلو در عرض این ۲ هفته کم کرده.

الانم در حال مقاومته

دیشب دلمون نیومد ۴ شنبه سوری رو تنها بگیریم.رفتیم پیشش.دیشب یکی از سخت ترین شبها بود.من از این موقعیت ها امسال کم نداشتم.وانمود کردو به انجام یه کار خیلی سخته.خیلی.ار پشت پنجره ما رو نگاه کرد.طفلک بابا.از دست دادن بهترین دوست خیلی سخته.وقتی از پشت شیشه ما رو نگاه می کرد.با نگاهش  با آدم حرف می زد.فقط دست تکون میداد.اما بیشتر از همین حرکت ساده حس داشت.

آرش جان امیدوارم هر چه زود تر خوب بشی و ۴ شنبه سوری سال دیگه با  هم بر گذار کنیم

به امید آن روز

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 20:56  توسط سیاه سوخته  | 

تصور

الان دارم آهنگ تصور کن قمیشی رو گوش میدم.احساس عجیبی دارم.واقعا تصور جهانی که تویی اون هر انسانی خوشبخت خوشبخته سخته.اما آن مهربان به من کمک کرد تا به نیمی از خوشبختی برسم.حالا من چه طور می تونم اونو به نیمه از دست داده خوشبختیش برسونم.از پسش بر نمی آم.اخه برای خودمم سخته.

ساله ۸۴ داره تموم میشه.چیزی نمونده.به آخر هر سال که میرسیم به بازبینیه اون سال می پردازیم.برای من فلاش بگ خیلی سخته.امسالو دوست نداشتم.درست همیشه زندگی نباید بر وقف مراد ما باشه.همیشه شادی و غم با هم همراهه.اما امسال پیش از اندازه غم داشت.وقتی ببینی عزیز ترین کست داره جلو چشمات پر پر میشه.دیکه اون سال چه مفهومی میتونه داشته باشه.کسی که همیشه جاده صاف کنت بوده.بهت کمک کرده.از باطلاق نجاتت داده.برام نوشتنش خیلی سخته.کسی که از برادر هم بهت نزدیک تر بوده.کی میشه امسال تموم بشه....................  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 20:11  توسط سیاه سوخته  |